پویش معماری

اندکی معماری

تصمیم کبری
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳  

 

دیشب از خانه مادرم قهر کردم، قصد دارم دانشگاه تاسیس کنم (موسسه غیر انتفاعی) باید کت وشلوارم رو بفروشم آخر پول ندارم ولی شجاعتش رو دارم،سواد هم ندارم ،البته مگر لازمه؟! بعدش هم باید در به در بنگاهها شم به همه در و همسایه ها مخصوصا به بغال محله بسپرم که دنبال محل مناسبی برام باشن،اطاقکی که اگر موال هم نداشت زیاد مهم نیست مگر دستشویی صحرایی را برای چه گذاشتن؟کارگاه و آتلیه هم که اصلاً مهم نیست،دانشجویان من باید آزاد باشند،این همه کوچه وخیابان را خدا برای چه آفریده؟مگه نمی گن ذهن در محدودیت شکوفا می شه؟به دانشجو رو بدی فردا پس فردا از من میز و صندلی راحت می خواد. پسر خاله و پسر دایی هام بیکارن،بنده های خدا دیپلمشان روهم گرفتن(سازمان سنجش آشنا داشتن) و کسی قدر مدرکشان را نمی دانه یکی را معاون می کنم و دیگری رو مسئول آموزش..... وای استاد، استاد یادم رفت ، باید به قهوه خانه هم برم. یک اطلاعیه به شاگرد قهوه چی می دم        

        (به چند استاد ماهر و مجرب با شرایط زیر نیازمندیم )

1_دارای اندام متناسب باشد (غول تشن که دانشجو از آن حساب ببرد) 2_پیچاندن دانشجو را بلد باشد

 3_تلفن همراه داشته باشد (مدل گوشی: نوکیا 6600)

تبصره : اولویت با کسانی است که زودتر ثبت نام کنند اگر سواد ندارند مهم نیست!

 خوب این هم از استاد. حالا باید به فکر آیین نامه آموزشی و انضباطی باشم و دانشجو پیدا کنم وای چقدر کار دارم!نمیدانم امشب تمام میشه؟آخ آرایشگاه هم نرفتم.

 در طول مسیر قهوه خانه به فکرشرایط پذیرش دانشجو بودم،همانطور که قدم میزدم فکرهایی که به سرم میزد رو با خودم مرور میکردم و به نتیجه هایی می رسیدم(چیز عجیبی نیست ،تمام تصمیمات بزرگ مملکت نیز یا در طول مسیر قهوه خانه یا صف نانوایی اتخاذ میشه یا روی صندلی پارک)منم جزئی از این مملکت هستم،مگه نه؟ بالاخره یک نخ سیگار میخرم تا توی دود غلیظش به نتایج مهمی دست پیدا کنم،راستی من که سیگاری نیستم ولی میدانم نیروی بسیاری که صرف این کار می کنم وغصه مملکت منو سیگاری می کنه. آخرشم معتاد نشم خوبه! حالا تمام فکرامو در دفترچه کوچکی که مادرم برای لیست خرید های خانه خریده بود یاد داشت می کنم :

 شرایط پذیرش دانشجو:

 1_خدا تومن پول بدهد و نپرسد چه بر سر پول می آید؟

2_اندیشه سیاسی در سر نداشته باشد.

 3_هر چه استاد بگوید بی چانه قبول کند(بی احترامی و گوش نکردن به حرف استاد حکم اخراج دانشجو را در پی دارد مگر اینکه پول بیشتری بدهد).

 4_باید آمادگی لازم برای شنیدن حرف استاد که معمولاً رب گوجه فرنگی را به اندیشه های صادق هدایت پیوند می دهد داشته باشد.

 5_پوشیدن لباسهای تنگ و ترش و مانتو های کوتاه ربای خانومها و مدل موی فشینی(از این سیخ سیخیا) برای دانشجویان اجباری می باشد.

6_برگزاری هر گونه همایش، کنفرانس، اردو و... برای دانشجویان عزیز! قدغن است.

7_تجمع بیش از 2 نفر در حیاط دانشگاه (اگر حیاط داشتیم) ممنوع است. باقی شرایط(به اقتضای زمان به دانشجو تفهیم می شود)

                                    مدیر محترم دانشگاه غیر انتفاعی

 من که نیتم از تاسیس دانشگاه برای رضای خدا و بالا بردن سطح آگاهی جوانا، حالا اگر پولی هم نصیبمان شه بد نیست آخه من هم خرج دارم. ------------------------------------ فردای دیروز: 

 آبدار چی وزارت علوم آمده که مدارک رو تحویل بگیره،قول داده که مجوز رو تا فردا به محل کارم بیاره آخه من خیلی سرم شلوغه باید برم سر ساختمان استاد کار منتظرمه!!!!!!!!!!!!

                                     

                                         نویسنده:من و سایه هیچ


انسان ,طبیعت ,معماری
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢  

 

به نام انکه جان را فکرت آموخت

 همونطور که میدونین رشته من معماریه ،دوستان خیلی اصرار داشتن که یه وبلاگ برای دانشگاه بزنیم و مطلب بذاریم.منم گفتم فعلاٌ میشه از وبلاگ من استفاده کرد.اولین مطلب مقدمه بی سر و تهی بود که خودم سر کنفرانس انسان  طبیعت دادم و شما میتونید متنش رو مطالعه کنید.

 


کلمات کلیدی: انسان ،معماری ،طبیعت